فریادی....ودیگر هیچ !!

دیگر باور کرده‌ایم که شاملو شاعر بزرگی نیست. قبول کرده‌ایم که او هیچ‌گاه نتوانست بزرگ باشد. هنگامی که مرد، تنها در ستونی باریک و زرد رنگ در صفحه اول روزنامه بهار خبر مرگ او را با تصویری کوچک منتشر کردند...(عباس ثابتی)

 

 

 

 

امروز,بعد از اینکه نه سال از درگذشت شاملو میگذره,با اندوه تمام میبینیم که او هم مثل تمام انسانهای بزرگ ولی کوچکی ست که در این کشور بهشون ظلم شده...آری!!شاملو شاعر بزرگی نبود...

هیچگاه نام او در کتاب‌های درسی نیامد. اما بسیاری از نیمه شاعران و به‌زور شاعران این کشور در کتاب‌های درسی برای خودشان سعدی و حافظ روزگار شده‌اند و هر چه بیشتر بر بزرگی و جلال و شکوهشان افزوده شده‌است. اما سهم شاملو در این میان هم هیچ نبوده. با اینهمه آیا می‌توان او را شاعری بزرگ دانست؟ شاعری که نتواند در کتاب‌های درسی سرزمین‌اش جایی برای خود بازکند چگونه شاعر بزرگی است؟
شاعری که وقتی توی مدرسه از او حرف میزنیم,معلم با بی شرمی تمام,وجود او را زیر سوال میبرد وتنها به خاطر سیگاری که در دستانش است,او را یک غیر انسان می خواند!!!.
او بزرگ نبود. دست‌کم در نگاه کسانی که خواستند او را کوچک شمارند و بدارند. در تمام این سال‌ها قبول کرده‌ایم که او شاعر بزرگی نبود. حتی اگر شعرهایش زمزمه روز و شب‌مان بود و سروده‌هایش در سینه‌هایمان محبوس. در روزهای پس از مرگش نیز آنگونه که مرسوم است او را بزرگ نشمردند. اگر نه هر سال چندین و چند بار سنگ‌قبرش در امامزاده طاهر به کینه ناشناسان کوچک شمار شکسته نمی‌شد. کسانی که روزگاری نتوانستند نامش را در طول این 53 سال بشکنند، اما امروز به سنگ قبرش یورش می‌برند و هنوز هم طعنه کوچک بودنش را به خاطر می‌آورند.
نه او را نمی‌توان از شاعران نامدار این سرزمین شمرد. این واقعیتی است که در طول نیم قرن فعالیت ادبی شاملو گفته نشد اما عمل شد. حتی پس از مرگش نیز این در بر همان پاشنه چرخید که سال‌ها پیش. جالب آنکه در این عرصه خانواده‌اش هم گوی سبقت از دیگران ربودند. آنان نیز شاملو را بزرگ نشمردند. میراث او را که چند قلم بود و چند کاغذ دست نوشته و برخی وسایل شخصی ناگهان به حراج گذاشتند. آنان نیز قدر پدر ندانستند.. گو اینکه در تمام روزهایی که شاعر ویلچر نشین در حوالی کرج در اوراق کتاب پرسه می‌زد نشانی نبود از آنان. شاملو هیچ‌گاه نتوانست در این همه سکوت و تنهایی بزرگ باشد. اما به تعبیر مارگوت بیگل موطن او تنها در قلب کسانی بود که دوستش داشتند. شاید به همین دلیل بود که بی‌هیچ شائبه‌ای در سحرگاه سوم مرداد ماه از سراسر کشور، مردمان بسیاری در حالیکه زمزمه می‌کردند « هرگز از مرگ نهراسیده‌ام...» به بیمارستان ایرانمهر آمدند و او را به امامزاده طاهر بردند. اما انگار او باز هم بزرگ نبود.

                                 
او را به خاک سپردند تا شاید فراموش شود. تا شاید این بزرگ نبودنش فراموش شود. اما سکوت لرزان رسانه‌ها هم او را پنهان نکرد. او مرده بود، به مانند تمامی مردگان زمین. اما همچنان ماند. همچنان مثل تمام سال‌هایی که بود.
بگذارید اینجا نیز شاملو را به همان چوبی برانیم که او روزگاری حافظ و فردوسی را راند. بگذارید در نهمین سالگردش از او بازخواست کنیم که آیا نتیجه بیش از 50 سال فعالیت‌ ادبی همین بود. که حتی در میان کتاب‌های درسی مدارس جایی نداشته باشی؟ که حتی نامت را هنوز هم که هنوز است در هیچ روزنامه رسمی نبرند؟ که تلوزیون و رادیو تو را نشناسد؟که حتی یک‌کوچه از این مرز و بوم پهناور به نامت نباشد.
بگذارید امروز او را به سخره بگیریم و بر این همه سخنوری و سخندانی‌اش تردید کنیم. چرا که او اصلا شاعر بزرگی نبود. درست مانند ناظم حکمت در ترکیه و پابلو نرودا در شیلی.
نه! شاملو هیچ‌گاه شاعر بزرگی نبود. این واقعیت را باید بپذیریم و باور کنیم. اگرنه می‌شد برای سالگرد رفتن‌اش قطره اشکی بریزیم بر مزارش...

 

 

هرگز از مرگ نهراسیدم

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود...

هراس من- باری-همه از مردن در

سرزمینی ست که مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی

افزون باشد

...

جستن

یافتن

و آن گاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش

بارویی پی افکندند-

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

-----------------------------------------------------------

سرود آشنایی

 

کیستی که من

     این گونه

               به اعتماد

نام خود را

    با تو میگویم

کلید خانه ام را

در دستت می گذارم

نان شادی هایم را

          با تو قسمت میکنم

به کنارت مینشینم و

            بر زانوی تو

                      این چنین آرام

به خواب میروم؟...

کیستی که من

               این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ میکنم؟؟؟!!

 

---------------------------------------------------------

نمی دونم تونستم یا نه ولی می خواستم از طرف خودم برای نهمین سال

پرواز او به ورای این جهان,به سوگ بنشینم...

البته تو این شرایط کشور ما شاید فکر کردن به سالگرد یک شاعر مسخره به نظر بیاد ولی نباید فراموش کنیم

که شاملو سالها از عمر خودش رو در راه آزادی توی زندان سپری کرد...

 

روحش شاد .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳۱ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

سرت را بین دست ها مگیر و خیره به دیوار

 ننگر!برخیز و پشت پنجره بیا...

شب چون دریای جنوبی زیباست و موج هایش

را به پنجره ات می کوبد...

بیا فضا را گوش بده,پشت پنجره بیا...

صدای ما همراه توست,صدای ما در کنار توست...

 

                                                                (ناظم حکمت)

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٥ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

بلاخره تابستون ما هم تموم شد...کم بود ولی خوش بینی به خرج می دم و می بینم که با تمام این فکرایی که تو سرم هست و با تمام این اتفاق های بد...بهم خوش گذشته!

٣ روزه مدرسه می رم...نامردیه!چی کار می شه کرد؟؟

تازه وقتی تو این گرما برمی گردی خونه,بدی قضیه اینه که می شنوی یه هواپیما سقوط کرده و تک تک آدم های توش باهامون بای بای کردن و...

خیییییلی وحشتناکه,درسته که هیچ کدومشون رو نمی شناختم ولی خبرش انقدر رو قلبم سنگینی کرد که نتونستم جلوی باریدن چشم هامو بگیزم...

و تو این مواقع غم انگیز نیکتا میره پیش دفتر شعرش تا شاید اون آرومش کنه...

 

 

در نیست

           راه نیست

                            ماه نیست

نه روز و

             نه آفتاب,

ما

         بیرون زمان

                          ایستاده ایم

با دشنه ی تلخی

در گرده ها یمان.

هیچ کس

            با هیچ کس

                           سخن نمی گوید

که خاموشی

               به هزار زبان

                             در سخن است

در مردگان خویش

                        نظر می بندیم

                                          با طرح خنده ای

و نوبت خود را انتظار می کشیم

بی هیچ

خنده ای.............

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٤ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

و فکر می کنم اگر من به دنیا نیامده بودم,

شاید فقیر دیگری می توانست

 قهوه ی خود را بنوشد...

ای کاش می توانستم تمام درها را بکوبم و

 از کسی,نمی دانم چه کسی تقاضای

بخشایش کنم,

و برایش نانهای کوچک

تازه بپزم ایت جا در تنور قلبم...

آه....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط نیکتا نظرات ()

دختران روستا به شهر فکر می کنند؛

دختران شهر در آرزوی روستا می میرند...

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند؛

مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند...

پروردگارا!!!

کدامین پل ,در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خا نه اش نمی رسد؟؟؟!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

_بابا چی می شه اگه آفتاب نتابه؟

  ها؟بعدش چی می شه؟

_اگه آفتاب نتابه,تو تعجب می کنی,

  خیره می شی به بهشتها,

  و باد نور تو رو به آسمونا می بره,

  و آفتاب دوباره می تابه.

_ولی بابا!چی می شه اگه باد نوزه؟

  ها؟اون وقت چی می شه؟

_اگه باد نوزه,زمین خشک می شه,

 قایق بادبونیت وایمیسه,بادبادکت پرواز نمی کنه,

 سبزه ها مشکل تو رو می بینند و به باد میگن,

 و باد دوباره می وزه.

_ولی بابا!چی می شه اگه سبزه سبز نشه؟

 اون وقت چی می شه؟

_خب اگه سبزه سبز نشه,شاید تو گریه کنی,

 و زمین از اشکای چشمت خیس بشه,

 و مثل عشق تو و من,سبزه دوباره سبز بشه,

 آره,سبزه دوباره سبز میشه.

_ولی بابا!اگه دیگه دوستت نداشته باشم؟

 اون وقت چی می شه؟

_اگه منو دوست نداشته باشی,سبزه سبز نمی شه,

 آفتاب دیگه نمی تابه,باد دیگه نمی وزه,

 پس می بینی,اگه بخوای این دنیای قدیمی

    بازم بچرخه,

بهتره منو دوست داشته باشی,

  گوشت با منه؟

 بهتره منو دوست داشته باشی...

بهتره منو دوست داشته باشی...

 

                                                                       (شل سیلور اشتاین)

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط نیکتا نظرات ()

جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده تر از اینهاست که ما فکر می کنیم...

فردریش نیچه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٠ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

فکرای عجیبی تو سرم هست...

راستش نمی دونم به چی فکر کنم,از بس که این همه چیز تو مغزم فریاد می زنن و همین روزاست که دیوارهای سرمو بریزن پایین...

از سیاست خسته شدم...می خوام منم عین خیلی از آدما محکم چشمامو ببندم...می خوام برم توی یه گوشه از زندگیم که جنگ و خون و درگیری نداره بشینم...یه جایی که صدای گریه به گوشم نرسه...

آره!همین الان میرم...همون جا!اونجا که آرامش منتظرم نشسته,

میرم...

میرم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٠ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

تاحالا شده احساس کنی یه نفر سخت به دلداری تو نیاز داره؟؟!!! 

اون موقعست که تو دیوانه وار تو ذهنت دنبال یه کلمه,یه جمله,یه شعر می گردی که صاف  بره تو قلبش و وادارش کنه  که ادامه بده...... 

و ذهن من...یک جمله,فقط یک جمله رو که شاید خیلی کوچیک باشه رو واسه ی اون نفری که بیشتر از اندازه ی قلبش غصه داره و من هر شب به یاد گریه هاش می خوابم,پیدا کرد...

 

خدا جونم کمکش کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

امیدوارم اینو از ته ته ته ته قلبت       

     باورکنی.............. 

یه روزی    یه جوری       یه جایی  

        یه جایی      یه کسی   

یه چیزی  : صبر داشته باش

                صبرداشته باش    

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط نیکتا نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت