فریادی....ودیگر هیچ !!

یکی کودک بودن   آه!

 

یکی کودک بودن در لحظه ی غرش آن توپ آشتی

 

و گردش مبهوت سیب سرخ

 

بر آیینه

 

یکی کودک بودن

 

در این روز دبستان بسته

 

و خش خش نخستین برف سنگین بار

 

بر آدمک سرد باغچه

.

.

.

در این روز بی امتیاز

 

   تنها

           

            مگر

             

                  یکی کودک بودن!!

 

 

تنها برای زنده کردن یاد بزرگواری که نیست که سقوطمان را ببیند ....

 

                                                         "احمد شاملو"

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

بارالها، ما را نگاه بفرما؛ بعد خودت را نگاه بفرما؛ بعد قضاوت بفرما.  

اما نگاه ها را حتماً بفرما!!

     

 

 

                       بعد از مدت ها....اینجامقلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳٠ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

.بلاخره شروع شد...پیش دانشگاهی رو میگم*

چند روز پیش یکی بهم گفت"تا وقتی که گاوی باید شیر

"بدی

خیلی خوشم اومد..راست میگه.آخه من آدمیم که خیلی ای

کاش این طوری بود و اون طوری میشد میکنم...خوب...پس فعلا

 از خود راضی...تا گاوم میخوام حسابی شیر بدم

 

 
یه کتاب میخونم به اسم خداحافظ گری کوپر,خیلی حرفهای*

 ...قشنگی داره

.آدم همه جا چیزهایی میبیند که وجود ندارد.این چیزها همه در

دل خود آدم است.آدم به یک جور درون گو مبدل میشود که از

زبان کاکاییها و آسمان و باد و خلاصه همه چیز حرف میزند

صدای عر عر خری را میشنویم.خریست و فوق العاده هم

خوشحال و نیکبخت است.به قدری خوشبخت است که فقط

خرها میتوانند باشند.با خود میگوییم:«وای خدایا چه فلاکتی در

این عرعر نهفته است!»دلمان برایش کباب میشود.ولی این برای

 !!!آنست که خر واقعی خود ماییم

 

 

 

 


انسانی در من

 

که از دور دست ها آمده ام

 

...میمیرد

 

و من

 

که از رفتن

 

خسته شده ام

 

می ایستم

 

تا هم

 

نفس را

 

تازه کنم

 

و هم

 

.....انسان را

 

 

 

     

                 :::: ا.ایرانی::::                             

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

 

 

 

 

همه,آیینه ام

 

روی زیبایت پیدا نیست

 

همه,آسمانم

 

بالهای پروازت پیدا نیست

 

همه,خاکم 

 

گل پاکم

 

روح سبزت پیدا نیست

 

همه,تنگم

پر آب

 

_اما خالی_

 

ماهی کوچکت پیدا نیست

 

همه,دیوم

 

تباه و پلید

 

پری کوچک من

 

پیدا نیست.

 

 

----------------------

.حالا که فکر میکنم هیچ وقت پری نداشتم که حالا بخواد گم بشه...

.بهم دستور دادن سیاسی ننویسم یعنی...باشه!!!!هر چی شما بگید!ولی یه روزی هم می آد که این شماهایید که نباید بنویسید!!

---------------------------

.امتحانامون شروع شده...هیچ وقت درس خوندن واسم سخت نبوده ولی وقتی به امسالی که داره میاد و این که از اولای تیر کلاسهای پیش دانشگاهیمون شروع میشه و تابستونی در کار نیست فکر میکنم یه جورایی...

فکر کنم بیشتر شماها این دوره رو گذروندید میشه از تجربتون واسم بگید؟؟

آخه...خیلی واسم مهمه...خجالت

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

تا بتوانیم

           مدام گریه کنیم

دریا

         جسدها را

            یک به یک

                    پس خواهد داد

و ما

         تمام جسدها را

             یک به یک...

پشت سر هم

       گریه خواهیم

    کرد...

 

----------------------------------------

چه طور میشود رقص بدنهاشان در باد را دید,آخرین نفسهایشان را شنید 

و باز هم هیچ نگفت؟؟

چه طور میتوان سکوت کرد؟!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٦ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…

ولی آن ته کلاسی ها

لواشک بین هم تقسیم می کردند

دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد

و با آن شور

تساوی های چیزی را نشان می داد

با خطی روشن

به روی تخته تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت

بانگ آورد:

که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر است…اینجا…

بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…

به آرامی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات برجا ماند

و او میگفت…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟

آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری…

و او با پوزخندی گفت: نه…

و باز هم گفت:…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زوری و زری می داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست تر می بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم:

یک اگر با یک

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد

یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد

و سکوت بود و سکوت…

در این هنگام… معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست…

یک با یک برابر نیست…

 

 

           
                            :: خسرو گلسرخی::

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

خورشید را می دزدم

فقط برای تو!

می گذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت

فردا به تو میگویم؛چقدر دوستت دارم!

فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت.میدانم!

آخ...فردا

راستی چرا فردا نمیشود؟!

این شب چقدر طول کشید!!

چرا آفتاب نمی شود؟!

                      یکی نیست بگوید آفتاب کدام گوری رفته؟؟!!

 

   فالکو

       ""هجده سال به بالا ممنوع""

 

_____________________________________

راستی شماها شعر یک با یک برابر نیست از خسرو گل سرخی رو شنیدید؟؟

خیلی عالیه!اگه تعداد نشنیده ها زیاد بود واستون مینویسم...قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط نیکتا نظرات ()

و این چنین است که نمیدانی این واقعیت است که سخت است یا پذیرفتنش یا سعی در فراموش کردنش!!!

 

 

از همون لحظه ای که پامو گذاشتم تو فرودگاه و همون ثانیه ای که اون باد خورد به صورتم فهمیدم که هیچ چیز عوض نشده...

اینجا هنوز ایرانه,هنوز هواش بوی خون میده,هنوز وقتی روی زمینش راه میری پاهات میلرزه,هنوز باید گوشهاتو پر کنی از شعار و چشمات ببینن که آزادی رو با دست خفه میکنن!!!

آره!!فهمیدم که باز برگشتم به همون زندگیه...خودم و این که روزهای خوشی که اونجا داشتم باید بره تو رویاهام... 

دقیقا همون لحظه بود که بااااااااااز دلم لرزید و یه صدایی تو گوشم خوند که از امنیت خبری نیست...

بگذار گونه هایم همین طور خیس بماند...بگذار خون رگانم را برای وطنم بگریم!!!

 

 

 

                         به نظرم باید بخوانم

                     آواز بخوانم

                     بلند و پر قدرت هم بخوانم

                     بلکه کمی روحم آزاد شود

                   نفس بکشد!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۳ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

و حالا فصلی دوباره با همان خط همیشگی 

 این نه عادت ما ، که عادت طبیعت است تا به ساده ترین حساب و کتاب خویش ، بهای رفته از عمر ما را برای ما بی امان ورق می زند و دوباره از ابتدا به الفبای با طراوت بهار تمام رنگهایش تا به تا می شود 

 حال شعر و روزگار شاعری شهر هم چون همیشه از همین سلام ساده پیداست 

 الا ایها حال احساس می کنم انگار چیزی هنوز ناپیداست که این همه ناگهان به یک حادثه ی تازه ختم نمی شود 

 شاید اتفاقی افتاده از قلم خدا یا جا مانده از خط سوم بندگان خدا

 هر چه هست به رغم بود و نبود آنچه باید باشد و نیست ، همان هم که هست مرا واردار به این تبریک دوباره و سال نو مبارک بی بهانه می کند

 

سال نو رو به همتون تبریک میگم...نمیخوام ازهمون جمله های کلیشه ای که همه بدون این که بهش فکر کنن به همدیگه میگن گفته باشم...اینو از ته دلم میگم!!!لبخند

__________________________

و یه تبریک خیلی گنده برای بهترین دوستم!!!یادته پارسال آرزو کردیم امسال همه چیز خوب شه؟یادت نره امسال موقع سال تحویل همون آرزو رو بکنی!!!ماچ

_________________________

و اینم برای کسی که دیگه پیشم نیست...هیچ وقت هم بر نمیگرده...عیدت مبارک مریم کوچولو...امیدوارم اونجا پیش خدا خوشحال و آروم آروم باشی...دلم برات تنگ میشه...بغل

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()

همان دم که به یقین دریابی آغاز و پایان هستی تو,خودت هستی,

همان دم که دریابی و بپذیری که پسینه و پسله ای از تو برنمی ماند,

همان دم که بپذیری دیگر هستی تازه ای در تو,و تو در هستی تازه ای روان نخواهی بود,

همان دم که احساس کنی مرگت مرگ تمام هستی توست,

...

نیستی را به میدان زندگانی خود راه داده ای!!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٠ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط نیکتا نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت